
| بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود | این همه قول و غزل تعبیه در منقارش | |
|
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری |
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش |
|
|
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست |
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش |
نظرات ()
save
save
یکی از قشنگترین تفریحات من و فرزاد رفتن به پارک و غذا دادن به این مرغابی های
زیباست. خوبیش اینه که این پارک قشنگ، دو کوچه پایین تر از خونه ماست و می
تونیم با پنج دقیق پیاده روی اونجا باشیم. واقعا آرامش بخش و زیباست. این مدت هم
هوا عالی و گرم و آفتابیه. اگه دوست داشتید می تونید دیگر فیلمها شو اینجا ببینید.
نظرات ()
امشب یه فیلم قشنگ دیدم با نام جادو شده (Enchanted) محصول سال 2007. این
فیلم ابتدا به صورت انیمیشن آغاز می شه؛ درباره دختری مهربان، بلند قامت و خوش
اندام به نام ژیزل که ساکن سرزمینی رویایی است، با همه پرندگان و حیوانات دوسته و
صدای زیبایی داره. خونه ژیزل درمیان درختان در جنگلی زیبا و رویایی قرار داره. ژیزل، مرد
رویاهای خودش رو با ساختن مجسمه ای تصویر می کنه و در همون اوضاع شاهزاده
ادوارد سر می رسه و اونا بی درنگ عاشق هم می شن و قرار ازدواج می ذارن. روز
عروسی وقتی ژیزل وارد قصر می شه، مادرخوانده ادوارد که یه جادوگر بدجنس هم
هست ژیزل رو درون چاهی پرت می کنه و ژیزل به صورت انسان درمی آد و وارد قرن 21
می شه در شهر نیویورک! خیلی بامزه بود، اولش که وارد دنیای مدرن می شه همه چیز
براش عجیب بود، رفتار بامزه ای داشت. خیلی از فیلم خوشم اومد؛ اگرچه کلا آدمی
رئالیست هستم، ولی از دیدن اینگونه فیلمها خیلی لذت می برم؛ چون تماشای دوباره
آنچه که هرروز در زندگی می بینیم، به صورت فیلم لذتی نداره. گاهی اوقات باید از این
دنیا کند و غرق رویا شد.
با موضوع ورود ژیزل به دنیای غرق 21 و هاج و واج بودنش، خیلی یاد خودم افتادم و رفتم
به چند سال گذشته که دست جادوگر زمانه منو هل داد و انداخت به دنیای بقیه آدما.
اولش همه چیز برام عجیب بود و بعدش کمی دردآور. ولی باید خودمو با دنیا وفق می
دادم! باید قبول می کردم که تو این دنیا همه حق دارن هرجور می خوان زندگی کنن. من
باید مواظب خودم باشم که تو این دنیا له نشم. ولی چه خوب که چند تا از همسفرانم
هم از اون جنگل زیبا اومدن اینجا و تنها نیستم...
نظرات ()
این روزها کلا پریشانم! ولی امروز یه جور دیگه! البته بی شک سال 2010 میلادی همه
چیز بهتر خواهد شد، ولی درمجموع زندگی امروز آنقدر پر مشغله است که نمی دونی به
چی فکر کنی. سال 2009 با همه خوبیها و بدی هاش، با همه جنگ ها و خون ریزیهاش،
با همه زور گفتن ها و حق خوری هاش، با همه بلایای طبیعی اش، و البته با همه
شادی هاش و پیشرفت هاش گذشت. یه روز هواپیما سقوط کرد، یه روز زلزله اومد، یه
روز سیل، یه روز نسل جانوری از میان رفت، یه روز چندین نفر اعدام شدند، یه روز همه
در برابر ظلمی سکوت کردند، یه روز آلاینده های هوا بسیار افزایش یافتند، یه روز خیلی
ها از نبود غذا و آب آشامیدنی مردند، یه روز خیلی ها از نبود "عشق" مردند، و یه روز
خیلی ها با چرب زبانی و نیرنگ و نادانی ماندند و بازهم ادامه دادند... و خیلی ها یا
ندیدند و یا چشمهایشان را بستند و نخواستند که ببینند ... و هرگز نخواهند دید.
من و فرزاد هم یک سال در این سرزمین زیبا و سبز زندگی کردیم، و جا افتادیم و
همچنان در تلاشیم برای بهتر جا افتادن. آخر سال خوبی داشتیم. یکی از دوستان خوب
و قدیمی دوره دبیرستان فرزاد با خانومش 10 روز اومدن اینجا. این دو دوست قدیمی
خیلی سال بود همدیگرو ندیده بودن، آخه ایشون حدود 8 سال پیش رفته بود امریکا و
همون جا ازدواج کرده و فرزاد هم بیش از 4 ساله ایران نیست. روزها می رفتیم گردش و
جاهای دیدنی و شبها هم بازگویی خاطرات شیطنت های پسرونه تو مدرسه. این زوج
عزیز، ساکن شهر بزرگ و شلوغ لوس آنجلس هستن و وقتی اومدن و آرامش اینجا رو
دیدن دیگه نمی خواستن برگردن. خیلی جدی شدن که بیان اینجا زندگی کنن. براشون
خیلی جالب بود که مردم اینجا از گارسون گرفته تا فروشنده و همه انقدر ریلکس و نرم
هستن. تو کوچه و خیابون هم همش چشماشون به گل و بلبل بود و باورشون نمی شد
که یه شهری هم اینقدر مدرن باشه و هم اینقدر زیبا و آروم. من هم کلی عشق می
کردم با این تعریف ها! آخه من هم عاشق این شهر هستم و هم به فرزاد می گم من
هیچوقت اینجا رو ترک نمی کنم، و فرزاد هم می گه هرجا به من پست داک (فوق
دکتری) بده می ریم همونجا! و من از حالا همش دعا می کنم که همین دانشگاه
کنتربری Canterbury به فرزاد دوره فوق دکتری ارائه بده!! البته اینو بگم که این شهر
خیلی مناسب روحیه ایرانی نیست، نکنه تصمیم بگیرین بیاین اینجا بعد بگید راحیل
گفت خوبه! من روحیم اینطوریه ولی هر ایرانی ای که اینجاست، ناراضیه و معتقده شهر
بی حس و حالیه. آخه ایرانی ها بطور عمده عاشق شلوغی هستن. دیدی که چقدر
مردم عاشق مالزی شدن! فکرش دیوونم می کنه!و یا تهران! همین تهران بدشکل شلوغ
و دودآلود کلی عاشق داره. تنها و بزرگترین عیب این شهر اینه که آدم شغل نمی تونه
پیدا کنه! امان از این زندگی که آدم مجبوره به خاطر زنده ماندن مثل یه ماشین کار کنه.
و از اون بدتر همین مسایل باعث بشه بعضی ها به خودشون اجازه بدن آدمو تحقیر کنن،
و منت بذارن. ولی من به کسی اجازه نمی دم. اجازه نمی دم روح زیبای زندگی من و
همسرم به دست نادانی برخی، آلوده بشه. با خودم عهد کردم شرایطی رو فراهم کنم
تا فرزاد با آسودگی درسش رو بخونه. و خیلی خوشحالم که به دور از اون استرسها
زندگی می کنم. حیف از وطنم ...
امیدوارم که سال 2010 میلادی سرشار باشه از عشق و صلح و اندیشه. همه پرندگان،
چهارپایان، خزندگان، آبزی ها، حشرات، گیاهان، انسانها و همه هستی در آرامش و نور
دانایی و آگاهی زندگی کنه. آمین
نظرات ()پروردگارا! امشب از آن شبهایی است که سرشارم از زیبایی، سرشارم از شوق، و از
امید. سرشار از اینهمه زیبایی، با وجود اینهمه نازیبایی که در کشورم حکم می راند، با
وجود دلهایی بسیار غمگین که امشب با تو به سخن نشسته اند تا مرحمی باشی
دلهایشان را. آری خداوندا! با وجود بی شمار سختی و دل شکسته، ولی من امشب
سرشارم از زیبایی، سرشارم از اشک؛ و چیزی را زیباتر از اشک نمی دانم ...
و موسیقی نیز ...
خدایا می دانی دلیل زیبایی دلم در این شب زیبا چیست؟
..........................
دلیل آن وجود پرسشی بزرگ است ... چگونه است که برخی از انسانها بدین سان عزیز
و بزرگ اند؟ چگونه است که وجود تعدادی از آفریده هایت اینگونه مرا به شوق می آورد؟
پاسخش را حدس می زنم ... گویا تو به برخی از آنها نگاهی ویژه داری. خود می دانی
که در نگاه برخی از انسانها احساسی بزرگ نهفته است و هرگز نمی توانم این نگاه و
این حس را ببینم و گذر کنم. همان دم که بزرگی دل و اندیشه ای قلبم را می لرزاند،
اشکی نیز در گوشه چشمم می نشیند و فروسرانه تو را سپاس می گویم به خاطر
آفرینش چنین انسانهایی. شاید بگویی این تو نبودی که انگونه خلقشان کردی و مسیر
زندگی آنها را اینگونه بزرگ ساخت ... نه ... باور ندارم، بزرگی از همان کودکی در دل
ایشان هست. چگونه است انسانهایی به این بزرگی خلق می شوند؟ این چیزی جز
نگاه ویژه توست؟ اگر بخواهی عزیز بداری، می داری. و من چه بلند بختم که در میان
انسانهایی اینچنین هستم ... اگرچه کیلومترها از ایشان دورم ولی دلم با آنهاست و تو
می دانی که چه اندازه عزیز می دارمشان... خوشا به حالشان ... اگر سخت، اگر پر از
فراز و نشیب، اگر پر از شکست ... ولی نیک می دانم که زندگی واقعی مال آنهاست؛ او
که بی درد است، او که کامروا است، او که از مال دنیا همه چیز دارد ... ولی دلی ندارد که
بلرزد و اشکی ندارد که بریزد، زندگی را هرگز لمس نمی کند و شاید هرگز یادش در دلی
نقش نبندد؛ ولی آن شکسته دل پردرد، نگاهش سرشار است از زیبایی و دلش جایگاه
عشق ... او طعم زیبای زندگی را می چشد و یادش همیشه در دلهاست؛ حتی با
گذشت سالهای سال هنوز کسی او را به یاد می آورد و آنهم به نیکی.
خداوندا! امشب نقاب از چهره برکش و خود را هویدا ساز، برای آن شکسته دلی که
پرسشهای بسیار دارد، برایش بگو که تو هستی و او را در آغوش امن خویش ایمن می
داری. برایش بگو که او را برگزیده ای و خواهان صعودش هستی. برایش بگو که چه اندازه
عاشقش هستی و نیز بگو که ارزش خویش را نیک بداند، چراکه دل پاک و زیبا، گوهری
کمیاب است ... و خوشا بر آنان که دارنده چنین دلی هستند.
و من امشب سرشارم از زیبایی و شوق ... سپاس پروردگاری که دل انسان را اینگونه
پریشان و شیدا آفرید ...
save
نظرات ()
شب زیبای یلدا که گذشت، اگرچه دوست داشتم یه چیزی در این باره بنویسم. ولی ما
شب یلدا رو جشن می گیریم به این خاطر که بلندترین شب ساله و از فردا مدت زمان
حضور خورشید بیشتر خواهد بود. پس امشب هم می تونم شب یلدا و زایش نور رو به
همه شادباش بگم 
از خداوند می خوام که قلب تک تک ما سرشار از نور و آگاهی باشه. و ایمان دارم که
شب سیاه و نادانی کوتاه است.
امشب شب کریسمس و زادروز پیامبر مهر، عیسی مسیحه. ما نمی تونیم درمورد
گذشتگان قضاوت درستی داشته باشیم مگر با استناد به سخنان و کردار آنها. و از آنجا
که در زندگی مسیح خبری از قتل و کشتار و سخنی از "کافران را بکشید" و "ما خوبیم و
اونا بد هستن" وجود نداره، من برایش احترام قایلم. ولی مسیحی نیستم. پرونده سازی
هم نکنید لطفا! 
این شب زیبا رو هم به همه مهرورزان و مهربانان و مهراندیشان شاد باش می گویم و
برای کسانی که در کشورهای مسیحی زندگی می کنن تعطیلات خوبی رو آرزو می
کنم.
من و فرزاد هم امروز خونه تکونی کردیم (البته چند روز مشغول خونه تکونی بودیم) و
داریم آماده سال نوی میلادی می شیم.
اینجا رسمه شبهای آخر سال مهمونی می دن. چند روز پیش (شب یلدا) خونه سوپر
وایزر (پارسی را پاس بداریم: زین پس به جای واژه ناپسند سوپر وایزر بگوییم:استاد
راهنما ) فرزادبودیم که باید راجع بهش یه پست بنویسم چون این میهمانی حاوی نکات
برجسته و قابل تاملی بود! از اون لحاظ! و فردا هم خونه استاد راهنمای دوم فرزاد
دعوتیم. این مهمونی قابلمه پارتیه، یعنی هرکس یه غذا می بره و همه با هم غذاهامونو
تقسیم می کنیم. این آقا یه مزرعه داره خارج شهر با یه عالمه حیوون. خیلی باید خوش
بگذره. پس فردا درموردش خواهم نوشت.
دیروز هم صاحب خونمون اومد دم در و کریسمس رو شاد باش گفت و بهمون کادو داد.
شما تصور کنید در ایران مستاجر یه زوج شصت ساله هستید. خدا می دونه چه جوری
رفتار می کنن! ولی این زن و شوهر دوست داشتنی خیلی آدمهای باحال و مهربونی
هستن. انگار ما صاحبخونه هستیم، بنده خداها دو هفته یه بار میان و تو باغبونی حیاط
کمکمون می کنن. لامپمون بسوزه میان عوضش می کنن. هر جای خونه چیزیش بشه
زود میان! ما بهشون نمی گیما! خودشون همش می پرسن که "همه چیز خوبه؟
مشکلی ندارین؟"
کافرن دیگه! مثل امت مسلمان و نوع دوست ایران که نیستن!
امیدوارم کریسمس به همه خیلی خوش بگذره، و نور، عشق، و آگاهی بیشترین عنصر
تشکیل دهنده قلب و روح هممون باشه. شاد باشید و خندان
( اگر عاشق موسیقی سنتی ایرانی هستید اسپیکرهاتونو روشن کنید و با
شنیدن تصنیف زیبای "باد صبا" ی استاد شجریان به آسمان بروید.)
تصنیف «باد صبا»
دستگاه: همایون
مایه: شوشتری
آهنگ: حسامالسلطنه مراد
آلبوم: خزان
شعر: ملکالشعرای بهار
باد صبا بر گل گذر کن، گل گذر کن، گل گذر کن
از حـال گـل، ما را خبـر کن، نازنیـن ما را خبر کن
با مدعی کمتر بنشین، نازنین ای مه جبین
بیچـاره عاشق، ناله تا کـی، ناله تا کی
یا دل مده یا ترک سر کن، ترک سر کن
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شـد ساغـــر من
ای یـار عزیز، مطبوع و تمیز
در فصل بهار، با ما مستیز
آخر گذشت آب از سر من
ببین چشم تر من
گـل چاک غـم بر پیرهـن زد، پیرهـن زد، پیرهـن زد
از غیرت آتش در چمن زد، در چمن زد، در چمن زد
بلبل چو من شد در چمن، دستانسرا بهر وطن
دیدی که ظالم، تیشهاش را، تیشهاش را
آخـــر بـهپـای خویشتــن زد، خویشتــن زد
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شـد ساغـــر من
ای یـار عزیز، مطبوع و تمیز
در فصل بهار، با ما مستیز
آخر گذشت آب از سر من
ببین چشم تر من
نظرات ()
اون لحظه ای که کسی نیست
اون لحظه ای که حتی هیچکس هم نیست
امید هست
وجودی که اشکاتو می بینه
موجودی که دستش دور شونته
اونی که بهت لبخند می زنه
اونی که دل شکستتو مرحم می ذاره
اون خداست
و خدا هست
نظرات ()
چه زیبا گفت نادر نادرپور:
"در این جهنم گل بهشتی چگونه روید؟ چگونه بوید؟"
تنها چند ماه پس از درگذشت پرویز مشکاتیان، دیگر استاد بزرگ سنتور - فرامرز پایور
نیز دنیا را بدرود گفت.
افسوس!
بزرگان فرهنگ و هنر ما، نادانی را تاب نمی آوردند ...
پس چه شد سرزمین هنرپروَرم؟
کجایند اجداد مهر اَنور و روشنم؟
نظرات ()
امروز رفتم به دیدار چمن ها، درختان، و گلهای صورتی و بنفش؛ امروز رفتم به دیدار
زیبایی،رفتم و رفتم، غرق تماشا، آسمان را سلامی دادم و آبی زیبایش را ستودم.
امروز شهر را نفس کشیدم؛ امروز همه کوچه ها رو بوییدم؛ با گلها سخن گفتم؛
با پرندگان هم آواز شدم،با پروانه ها پرکشیدم و با مرغابی ها غوطه ور شدم.
امروز دوباره زنده شدم. امروز پر بودم از حس پرواز، همچون کودکان می دویدم و غرق
شادی بودم. خدایا! چه سکوتی!چه آرامشی!
امروز سرشار بودم از موسیقی و عشق، زیبایی و شعر. گاه بازگشت نیز
کنار نهر به تماشای مرغابی ها نشستم، چه آرام و آسوده شنا می کردند! به طرفم
آمدند ، به هوای نان؛ افسوس که امروز نانی نداشتم، تنها لبخندی زدم و گفتم که چقدر
دوستشان دارم و بار دیگر با نان خواهم آمد. دوباره به داخل آب بازگشتند، به
تماشایشان نشستم و با خود اندیشیدم: مرغابی ها هم خوشبخت و بدبخت دارند!
پرنده ای در این شهر زیبا و آرام و پر از صلح، آن یکی در شهری دودآلود و پر صدا و پر از
ظلم ...

نظرات ()یکی بود یکی نبود
توی جنگل بزرگ یه موجود کوچیک زندگی می کرد
موجود کوچیک دوستان زیادی داشت
شیرها، آهوها، پرندگان، خزندگان، و حتی ماهی ها
پیش شیرها می رفت، مثل شیرها غذا می خورد و حرف می زد
پیش آهوها می رفت درست مثل اونا می شد
با پرندگان که می نشست درست حرفهای اونا رو می زد
با پروانه ها طوری پرواز می کرد که انگار یه پروانه است
و با ماهی ها که بود یه ماهی می شد
این موجود کوچیک با همه بود، ولی خیلی تنها بود
آخه هیچوقت خودش نبود
همه دوست داشتن اون خودش باشه
اونجوری همه بیشتر دوستش خواهند داشت
نظرات ()