انسان موجودی است که به لطف تکامل هوش خود توانست بر جهان مسلط شود. بی شک ما آسایش و تنبلی امروز خودمون رو مدیون انسانهای کنجکاو و کاوشگری هستیم که در طول این چند هزار سال شهرنشینی انسان، موفق به اختراعات و اکتشافات بیشمار شدند. نام این دسته از انسانها، دانشمند و مخترع و مکتشف می باشد.از سوی دیگر انسانهایی با نام پیامبران نیز میراث دار اخلاق و معنویت بشر شدند. هر دو دسته برنامه های خودشون رو به خوبی پیش بردند. گروه اول، تعداد زیادی از قوانین طبیعت رو به دست آوردند و بر اون اساس دست به ساخت و ساز ابزارآلات زدند، هم برای درمان بیماری ها و هم برای رفاه بشر. گروه دوم برای رهایی بشر از تاریکی ها و بسیاری از رفتارهای زشت برنامه ها و کتابها نوشتند و رهروان بسیاری نیز پیدا کردند. بشر، کودک نا پخته ای بود که باید گام به گام راه می رفت و تجربه می کرد و می اموخت. جنگهای قومی قبیله ای و مذهبی، تنها پرده کوتاهی از این سناریو بود، که هنوز نیز هست و خواهد بود. کسی گفت زمین کروی است، محکومش کردند؛ بعدها بشر به کرده خویش خندید. سیاهپوستان را کشتند و به بردگی گرفتند؛ بعدها بشر به کرده خویش خندید. زن را شیطان خواندند، او را در پارچه ها پیچیدند تا دست بیگانه بر آنها نرسد، تحقیرش کردند و جنس دوم خواندندش؛ بعدها بشر به کرده خویش خندید. امروز بشر به طرفه العینی کیلومترها را می پیماید؛ از هر نقطه ای روی این کره خاکی با آنسوی کره می تواند چهره به چهره گفتگو کند؛ درباره هر موضوعی با یک کلیک چندین هزار صفحه از گوگل اطلاعات کسب کند، اعضای بدن مرده را به فرد زنده ای پیوند زند، از حقایق کهکشانها آگاه شود؛ و ... بشر امروز (البته در کشورهای پیشرفته و جهان اول) دیگر نگران حقوق سیاهان و زنان و کودکان نیست، حتی دیگر نگران تصادف و سیل و دزد نیز نیست؛ شرکتهای بیمه کار را آسان کرده اند. بشر امروز تعداد زیادی کتاب دینی و واعظ اخلاقی دارد. امروز دیگر همه می دانند که ناراستی و فریب دیگران و دزدی و بدگویی و ستم به خلق کار ناپسندی است. امروز بشر، حقوق بشر می شناسد!!! امروز بشر همه چیز دارد، همه چیز!!! به جز یک چیز (البته مطمئن نیستم که این یک چیز را قبلا داشته و حالا از دست داده و یا اینکه از اول نداشته!) بشر امروز "وجدان" ندارد. و تنها نداشتن وجدان کافی است تا بشر هیچ چیز نداشته باشد! گویی بشر امروز بی همه چیز است!!! بشر امروز چشم خود را بر همه چیز بسته و تنها به پیشرفت می اندیشد؛ افسوس که چه نادانانه پیش می رود. کاش کسی تلنگری می زد که :"ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/ این ره که تو می روی به ترکستان است". و در این میانه آشوب، تو می مانی با همنوعان بشری خود. گر بخواهی که از قافله عقب نمانی و نصیب گرگهای راه نشوی، مقصدت ترکستان است! آن هم چه ترکستانی! شاید برای دیگر رسیدگان، ترکستانی باشد سرشار از فرصتهای پیشرفت، اما برای تو ترکستانی خواهد بود سیاه و خالی از وجدان. گر هم نخواهی که همسفر قافله شوی، آنگاه در گوشه ای برای خودت اتاقی خواهی ساخت و تا ابد در تنهایی خویش به این می اندیشی که آن قافله کجا رفت و "یاران را چه شد؟" اتاقت اما شاید خالی باشد از دوست، ولی پر است از دوستی،وجدان، عشق، آرامش، لبخند و عطر یاس.
شبها توی تختخواب، درست پیش از اینکه خوابم ببره، یه وبلاگ نویش قهارم! یه وبلاگ نویس فعال که هر شب یه پست تازه می ذاره! درست ساعتی پیش از خواب، یه موضوع داغ میاد تو ذهنم، موضوع رو خوب پرورش می دم، بعد می نویسمش (باز هم تو ذهنم) و بعد ویرایشش می کنم. یه دور مرورش می کنم و دوباره اگه غلط دیکته ای و گرامری داره درستش می کنم. کلی هم بدنم داغ می شه از جذابیت موضوع! با خودم می گم خب همین که از خواب پا شم می رم اینو می ذارم تو وبلاگ. خب! پس چرا بیش از یک ساله من درست و حسابی وبلاگم فعال نیست و همه خواننده های وبلاکم رو از دست دادم؟ اگه گفتید اون همه موضوع پروردن قبل از خواب چی می شه؟ دلایلش زیاده، حالا دو تا از مهمتر هاشو براتون می گم.
1. اصولا من آدم شب زنده داری هستم و مغزم تو شب 120 برابر روز فعالیت و نوآوری و ... داره. امان از روز که اصلا حس و حال هیچ کاری ندارم جز ورزش و پیاده روی و ... اینه که تا از خواب پا می شم، اصلا اون موضوع شب قبل هیچ جذابیتی برام نداره و حتی به نظرم مسخره است!!!! تازه اگر هم هنوز تازگی خودش رو حفظ کرده باشه، اصلا حوصله نوشتنش رو ندارم.
2. هر چیزی برای هر شخصی زمانی داره! حول و حوش سالهای 2007 تا 2009 اوج تب وبلاگ نویسی و بروز احساسات شخصی اجتماعی سیاسی اینجانب و دوستانم بود. حضور دوستان و اقوام در این موج، کلی بهم انرژی و انگیزه می داد. یادمه تو مالزی که دانشجو بودم، زود بعد از کلاس می رفتم تو سایت دانشگاه و همون جا مطلب جدید می ذاشتم! حتی با اینکه هر دانشجو حق داشت فقط یک ساعت از کامپیوترهای سایت استفاده کنه، من تا فرصتم تموم می شد، میرفتم دنبال یه جای خالی دیگه می گشتم تا کارمو کامل کنم. یه روزهایی هم که تو دانشگاه فرزاد بودم، از نام کاربری و پس ورد فرزاد استفاده می کردم! علاوه بر وجود اشتیاق فراوان برای خواندن پستهای تازه دوستان، انگیزه مهم، خواندن کامنتهای خصوصی و عمومی همین دوستان بود. که متاسفانه و نمی دانم به کدامین دلیل،هیچکدام از این دوستان دیگر نمی نویسند! نجوای ابدی، دگر اندیش، نامه ای به دوست، الیزا، آسمانی ها، بانوی بی دل، پاییزان، آلبینوس (البته این دو مورد آخر هنوز نیمه فعال هستند!) خانه هایی بودند که پذیرای غربت شبهای من بودند در هندوستان و مالزی و نیز نیوزیلند زیبا. اینجاست که انسان به نقش مهم انگیزه در زندگی بشر پی می بره!
یاد بانوی بی دل به خیر... دختری از شهر شیراز .... دختری که هرگز ندیدمش ولی عاشق قلم جسورانه و احساس لطیفش بودم. یاد گاردمانا به خیر ... با اون حس عمیق ادبی اش ... نویسنده نا مه ای به دوست،دوستی قدیمی، ولی یک آشنای مخفی که بیش از بیست سال است که ندیدمش. پاییزان همیشه همراه و همپا ... یکی از بهترین دوستانم ... دو تا الهام ها، دوستان خوبم. آلبینوس عزیزم و رک بودن شیرینش... دلم برای همشون تنگ شده ....
زشت ترین رذیله انسانی و سرچشمه دیگر رذیلتها دروغه. خواه دروغ برای جذب خیر باشه و یا دفع شر، و یا حتی بدون هیچ دلیلی. اگر من حقیقتی رو جور دیگری بیان کنم دروغ گفته ام. اگر حقیقتی را کتمان کنم بازهم دروغ گفته ام. اگر شیرین زبانی کنم (احساسی برخلاف آنچه در دلم دارم) بازهم دروغ گفته ام. اگر وعده ای دهم و انجام ندهم بازهم دروغ گفته ام. نه ... اسم اینها نه سیاست است و نه شیوه بهینه زندگی. نامش نه "به منظور کار خیر" است و نه"دفع شر". بله همه اینها دروغ است. و من نه دوست دارم دروغ بگویم و نه دوست دارم دروغ بشنوم. و هرگز و هرگز فرزندانم رو دروغگو تربیت نخواهم کرد. هرگز نمی خواهم فرزندانم دوست داشته باشند دروغ بشنوند تا آسوده خاطر شوند. چه بهتر که از سخنی تلخ، آزرده خاطر شوند تا اینکه با زبانی شیرین، لبخند به لب. کودکانم باید که قدرت شنیدن حقیقت رو داشته باشند و این منم که چنین توانایی را به آنها خواهم آموخت. هرگز در پرده و با الفاظ پیچیده سخن نخواهم گفت. هرگز در برابر آنها به تمجید فردی در حضورش و به تکفیرش در غیابش نخواهم پرداخت. هرگز برای رسیدن به خواسته ام برای فردی چرب زبانی نخوهم کرد تا کودکانم هم بیاموزند که راستی، بهترین و زیباترین صفت انسان است. قصد ندارم شعارهای آرمانگرایانه دوران نوجوانی ام رو تکرار کنم، اگرچه هنوز هم باور دارم که یک جامعه 70 میلیونی از تک تک "من" ها ساخته می شه. اگر من دروغ نگویم، یک نفر از این جامعه "راستگو" است و بی شک بسیاری هستند که دوستدار راست گفتن و راست شنیدن هستند. من مادری قوی خواهم بود با فرزندانی شجاع و راستگو که هرگز هراسی برای راست گفتن و راست شنیدن ندارند. ولی کاش آنها مثل مادرشان در برابر سخنی ناراست، سکوت نکنند و دراز گوشی فرض نشوند!
بخشی از گفتگوی من و یک دوست
دوست: می خواستم بگم یکشنبه برای شام تشریف بیارید منزل ما.
من:صاحب تشریف باشید، مزاحم می شیم.
دوست: خواهش می کنم نفرمایید، قدمتون روی چشم ما.
من: خدا چشماتون رو نگه داره.
دوست: سلامت باشید، باعث افتخار ماست در خدمتتون باشیم.
من: خواهش می کنم، خدمت از ماست. چه ساعتی مزاحمتون بشیم؟
دوست: مراحمید، ساعت 7 تشریف بیارید.
من: صاحب تشریف باشید، چشم، خدمت می رسیم.
دوست: یک دنیا خوشحال شدم صداتون رو شنیدم.
من: همچنین، قربون محبتتون.
دوست: قربون شما برم من. به امید دیدارتون.
من: سپاسگزارم، سلام برسونید خدمت آقای ...
دوست: بزرگی تون رو می رسونم. شما هم سلام برسونید.
من: سلامت باشید. قربون شما برم من. خدا نگهدارتون
دوست: قربون شما. خدا نگهدار
حالا اگه تونستید اینا رو به انگلیسی بگید!!
شاید این یه حس لحظه ای باشه (البته یه لحظه چند روزه)، شاید زود گذر باشه، ولی به هر حال چند روزه اومده سراغم. با اینکه دیشب کلی مهمون داشتم؛ با اینکه همین الان از باربی کیو با دوستان برگشتیم، ولی خیلی دلم گرفته. اصلا مهم نیست که تو چه کشوری زندگی می کنی، اصلا مهم نیست که اون کشور خیلی قشنگ باشه، اصلا مهم نیست که چقدر در هفته سرت گرم باشه، مهم اینه که یه همدل داشته باشی. یکی که وقتی باهاته، خودش باشه. یکی که از دل باهات حرف بزنه؛ یکی که هیچ ملاحظه ای با تو نداشته باشه، هیچ سیاستی، هیچ تعارفی. یکی که هر وقت دلت گرفت بری پیشش، بدون هیچ ملاحظه ای، یکی که بتونی هرچی دلت می خواد بهش بگی، بازهم بی هیچ ملاحظه ای. یکی که منافع خودش رو منافع تو بدونه. یکی که هی تو ذهنش تو رو تحلیل نکنه. یکی که تو رو همون جوری که هستی دوست داشته باشه و بخواد. یکی که وقتی تو چشمات نگاه می کنه بفهمه چته. یکی مثل خواهر ...
خیلی تنهام، خیلی
بی شک هرشخص از کودکی با توجه به روحیه و علایق خویش، رویاهایی داره. این رویاها ممکنه از چگونگی سطح زندگی تا شغل آینده و خیلی چیزهای دیگه رو در بر بگیره. من هم که همیشه دوستدار زیبایی طبیعت و آرامش بودم رویای زندگی در کوهستانهای سرسبز رو آرزو داشتم. تماشای کارتون "بچه های کوههای آلپ" و "هایدی" همیشه برام لذت بخش بود به خاطر اون طبیعت زیبای کوهستانی. با گذشت سالها و پیک نیک ها مسافرت ها به نقاط گوناگون ایران، اندیشه گریز از تهران و زندگی در یک شهر سبز و آرام برام پررنگ تر شد. در کودکی بدون استثنا در پایان هر سفر کلی گریه می کردم که من نمی خوام برگردم تهران!!! و در نوجوانی و جوانی اندوه بازگشت به پایتخت رو تا خود تهران روی دوشم حمل می کردم. فیلم های مستند و داستانی و تعاریف دوستان و اقوام مقیم خارج هم دید نسبتا خوبی درباره دیگر کشورها بهم داد. با ورود اینترنت، دسترسی به اطلاعات و عکسهای کشورها بسیار آسان تر شد و دیدم رو بهبود داد. تصمیم تازه بر مبنای زندگی در کشوری دیگر، با طبیعتی زیبا و درعین حال مردمی صلح دوست ، شکل گرفت. چرخهای دنیا چرخید و چرخید (و البته اگه بخوام تمام چرخش ها رو تو این پست بنویسم، خیلی طولانی خواهد شد) و من وارد سرزمین رویایی خودم شدم. جزیره ای بسیار زیبا، با هوایی خنک و مرطوب، و مردمی جهان اولی، مدرن، مهربان و صلح دوست. مردمی که هنوز بزرگترین سرگرمی هاشون رسیدگی به باغچه خونه، رفتن به پیک نیک، و موج سواریه. مردمی که هنوز بچه هاشون تو کوچه می دوند و بازی می کنند. مردمی که هنوز کیک خانگی می پزند و با همه این هنوزها، بسیار مدرن و آگاه هستند. به عبارت بهتر، ما در روستایی مدرن زندگی می کنیم! روستایی که از بهترین زیرساختهای شهری بهره می بره، الکترونیک به سودمندترین شکل در اون به کار گرفته می شه، و سیتم سیاسی باز و دموکراتی داره. روستایی که از نظر نبود فساد اقتصادی و نیز شفافیت امور سیاسی رتبه نخست جهان رو داره. روستایی که به تمام نژادها و ادیان، احترام عملی ، و نه کلامی، می ذاره و هیچکس توش احساس خارجی بودن نداره.
اما ...
فکر کنید پس از سالها وارد سرزمین رویاهای خود می شید و همه چیز خوب پیش می ره، ولی ناگهان شبی زلزله ای مهیب رخ می ده. حتما می گید خب زلزله در خیلی از کشورهای دنیا اتفاق می افته. بله ، ولی 10 ماه طول نمی کشه! از سپتامبر 2010 تا امروز ما بیش از 10 زمین لرزه بالای 5.5 ریشتر داشته ایم، یک 7.1، یک 6.5، یک 6.3 . و این درحالی است که تقریبا به طور متوسط روزی 3 تا 4 زمین لرزه حدود 4 ریشتر رو تجربه می کنیم. به لطف ساختارهای استاندار خانه های کرایس چرچ، مادامی که تو خونه هستیم احساس امنیت می کنیم، ولی اگر مثل اون آدمهایی که روز 22 فوریه 2011 در مرکز شهر اطراف کلیسای اصلی، بی خبر از همه جا مشغول بازدید و گردش بودند و زیر آوار کلیسای قدیمی ماندند و از دنیا رفتند، ما هم روزی، جایی، در ساختمانی بلند باشیم .... دلم برای بازماندگانم می سوزه! فکر اینکه ممکنه ناگهان زمین لرزه ای بزرگ (بیش ار 8 ریشتر) رخ بده، نمی ذاره شبها خوب بخوابی. و اگر حتی این زمین لرزها متوقف بشن، بازهم هیچ تضمینی نیست که در آینده ای نزدیک دوباره رخ ندن. اگر در آینده کودکی داشته باشم و در مدرسه و مهد کودک باشه و زمین لرزه ای بیاد، اگر فرزاد در طبقه پنجم دپارتمان باشه و اونجا خراب بشه؟ خیلی سخته این تصمیم! ولی گویا این ترس منو مجبور به ترک سرزمین رویایی ام خواهد کرد. تصور ترک کرایس چرچ زیبا برام خیلی سخته. حیف این سرزمین با این مردم دوست داشتنی و آرام. بی شک می تونم بگم که وابستگی و علاقه ای که نسبت به نیوزیلند و بویژه کرایس چرچ دارم، بارها و بارها بیش از دلبستگی ام نسبت به زادگاهم، تهرانه. شاید بهترین گزینه برای زندگی بعد از نیوزلند، استرالیا باشه؛ چون به لحاظ فرهنگ مردم بیشترین شباهت رو به اینجا داره؛ اگرچه بازهم به شهادت بسیاری، و از جمله خود استرالیایی ها، مردم نیوزلند به گونه ای عجیب مهربان، مودب و آرام هستن.کسی نمی دونه ... همانطور که یک سری رخدادهای اینگونه رو پیش بینی نمی کردم، نمی تونم آینده رو نیز پیش بینی کنم. ببینم در سال 2014 از کدامین نقطه دنیا وبلاگم رو به روز خواهم کرد.
در این شبهایی که همش در انتظار یه زلزله بزرگتر هستم، حوصله هیچ کاری ندارم، غیر از خوندن وبلاگهای مورد علاقه ام. همین الان نظر یه بنده خدایی در یکی از این وبلاگها، به شدت منو قلقلک داد که همین الان بیام اینجا پستش کنم. به نظرم استدلال خوبیه. البته با ادای احترام برای تمامی آرا و اندیشه ها :)
این دیدگاه خانوم یا آقای جم در وبلاگ فرگشت:
" جالبه بدونید همین الان که ما داریم مطلب می خونیم نوزادانی متولد می شن که در این سیر تکامل حرکت می کنن… تحقیقات دانشمندان آلمانی نشون می ده در طی پنجاه سال گذشته مغز انسانها تغییراتی داشته که باعث افزایش هوشش شده و این مسیر در حال ادامه هست و بزرگترین سلاح ما داره برحسب نیاز قوی تر می شه …..
در مورد دین هم باید بگم باهوش ترا همیشه راه های مناسبی رو برای تسلط بر دیگران و تبدیل شدن به گونه ونژاد برتر دنبال می کنن ..بدون این که نیاز باشه قوی تر باشن از این طریق می تونن بردیگران حکومت کنن و بیشترین منابع رو با کمترین صرف انرژی به دست بیارن ویه جورایی بقیه رو به بردگی بگیرن …این قضیه در طول تاریخ ادامه داشته و همچنان قوی تر وقوی تر شده .. ودینهایی با جزئیات و شاخه های مختلف رو ایجاد کرده و البته تمام اینها برای هوش انسانهای دیگه طرحی شده و مطمئنان اونی که با هوش وعقل تطابق بیشتری داشته و بیشتر از نقات ضعف استفاده کرده موفق تر وماندگار تر از بقیه بوده …و همون طور که شاهد هستیم با رشد هوش انسانها دینهای زیادی ازبین رفتن و دارن از بین میرن والبته اون سیر دین سازی هم همچنان ادامه داره ولی باید در دستان باهوش ترینها باشه واگه در برنامه ریزی اون، افراد کم هوش یا با هوش نه چندان بالا باشن مطمئنان زمینه ویرانی و حذف اون دین رو فراهم خواهند کرد …
راستی یادم رفت بگم حتما باید انتظار داشت که در بین همین دینها هم اختلافاتی وجود داشته باشه چون هرکدوم می خوان جمعیت بیشتری زیر سلطه شون باشه ویه جور رقابت هوشی ایجاد می شه …بنا براین دینها باید فقط پیروان خودشون رو برتر بدونن ….و باید انتظار داشت که دینهای دیگه رو احمقانه تر جلوه بدن …ودر نمونه های پیشرفته تر مثلا برای پیروان جدید جایزه هایی تعیین کنن ..مثل اینکه تمام گناهان گذشتتون پاک می شه و…. و برای کسایی که قصد داشته باشن از این محدوده بندگی خارج بشن مجازات … وفشار شدید تعیین کنن تا دیگران درس عبرتی بگیرن و دین از هم نپاشه …"
(با اجازه نویسنده، چند نادرستی نوشتاری، درست گردید.)
http://fargasht.wordpress.com/2009/02/12/%D9%81%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA/#more-1

چقدر داستان از کشورها و فرهنگهای گوناگون خوندیم درباره دل دادن شاهزاده ای جوان به دختری عامی. شاهزاده ای که هنگام شکار و یا لشکرکشی، ناگهان چشمش به یه دختر زیبای روستایی می افته و صد دل عاشقش می شه. از همون لحظه اول هم همه درباریان تلاش می کنند شاهزاده جوان رو متقاعد کنند که این دختر جنس ما نیست و این ازدواج به صلاح خانواده سلطنتی نیست. حالا تو قرن 21 این قصه ها تبلور یافتند. پرنس ویلیام، پسر پرنسس دایانای معروف، عاشق همکلاسی خودش در دوره دانشجویی شده. دختری معمولی از یک خانواده ساده و غیر اشرافی. این ماجرا از جهت های مختلف قابل بررسیه. این پرنس خوش تیپ و جذاب در سال 2001 با کیت تو دانشگاهی در اسکاتلند آشنا می شه. کم کم روابطشون رومانتیک و جدی می شه. اگرچه در طی این سالها کلی ماجرا برای این دو عاشق پیش میاد و حتی در سال 2007 برای مدت کوتاهی از هم جدا می شن، ولی سرانجام ختم به خیر شد و شاهزاده ویلیام مثل یک مرد تمام و کامل پای عشقش ایستاد و باهاش عروسی کرد. اینکه شاهزاده بود و کلی جمالات و کمالات داشت، اینقدر بی تکلف و مرد بود؛ درحالیکه خیلی از آقا پسرهای معمولی عاشق یه دختر بالاتر از خودشون می شن، دل دختر خانوم رو می ربایند و بعدش که عاشقی دختر خانوم بر ایشان ثابت شد، یادشون می افته که قصد ازدواج ندارند .... و به عبارت خودمونی دبه درمیارن!
بسیاری از درباریان و سنت گرایان با ازدواج ویلیام و کیت مخالف بودن، چراکه از دید آنها این ازدواج باعث از دست رفتن اصالت نجیب زادگی می شه. درباریان و سنت گرایان به شدت به حفظ اصالت نجیب زادگی معتقدند و بر این باورند که نسل های آینده دربار باید از خون طبقه اشراف باشه. حتی مخالفان این ازدواج، عکسهای نامناسبی از کیت در اینترنت پخش کردند تا به همه بقبولانند که همسر شاهزاده نمی تونه کسی باشه که تن و اندام خود را به نمایش می ذاره (چون دربار بریتانیا بسیار مذهبی و سنتی است). ولی پرنس ویلیام مرد بود و مانند یک مرد به عشق خود وفادار ماند و حرف خودش رو به کرسی نشوند. از چهره مردانه و چشمان عمیق و جذابش می توان به روح زیبا و بلندش پی برد. خیلی ها معتقدند که ویلیام از لحاظ اخلاق و مرام بسیار مانند مادرش، پرنس دایاناست؛ مردی اشرافی، اما بی تکلف، مردمی و معنوی. علاوه بر همه اینها داشتم تصور می کردم رفتار دیگر دخترهای دانشگاه رو با کیت! اگرچه فکر می کنم حسادت تو خون همه خانوم هاست، ولی اگه تو ایران بود، همدانشگاهی های کیت، چه حیله ها و ترفندها که نمی زدن تا پرنس ویلیام رو از چنگ کیت دربیارند!!! من به عنوان یک شاهد عینی از این دست ماجراها می تونم تصور کنم که چه مکر و حیله هایی که دوستان کیت تدبیر می کردن!!
به هر حال این ازدواج سرگرفت و حدود 2 میلیارد نفر، از جمله خود من، ببینده لحظه لحظه این مراسم بودند. از نکات جالب توجه این عروسی، تنگ بودن انگشتر عروس خانوم بود که آقای داماد به زود حلقه رو دست کیت کرد و نزدیک بود پوست روی مفصل انگشتش رو زخم کنه! از نکات دیگه سادگی آرایش و لباس عروس کیت بود در مقایسه با عروسهای ایرانی! من که تو کل دوستان و اقوام هیچ عروسی به این سادگی ندیده بودم. و نکته بعدی نگاه سنگین و مادر شوهر وار ملکه الیزابت به کیت بود! پیرزن بدجنس و حسود و سنتی که اصلا ازش خوشم نمیاد. جالبه بدونید که سنگ اندازی های همین خانوم بود که باعث شد پرنسس دایانا از چالرز جدا بشه و بعدشم به اون سرنوشت دچار بشه.خدا رحم کنه وبه کیت و آینده اش و فرزندانش. البته شک ندارم که پرنس ویلیام مرد پخته ای است و خیلی خیلی با پدرش متفاوته. براشون یک زندگی شاد و آرام آرزو می کنم، رها از دخالت ها و سنت گرایی های درباری. آمین


اوایل که از ایران خارج می شی، اینکه می تونی در هر ساعت شبانه روز با هر لباس و سر و وضعی که می خوای از خونه خارج بشی، خیلی حس خوبی به آدم می ده. تو ایران مجبوری شال و مانتو و شلوار و کفشت رو ست کنی. اینجا که هستی می تونی با هرچی که الان تنته و هر قیافه ای که هستی یه سری بری خرید، پیاده روی، و یا دیدن همسایه! ولی تازگیا از این غیر رسمی بودن همیشگی خسته شدم. شادیم به این خاطر باشه که من فعلا سر کار نمیرم که بخوام لباس رسمی بپوشم. و از آنجایی که بیشتر با دوستانی رفت و آمد داریم که خیلی صمیمی هستیم، نا خداآگاه باعث می شه که همچنان غیررسمی لباس بپوشیم. البته دو هفته پیش یکی از دوستان یه مهمونی تقریبا رسمی گرفته بود و من هم تقریبا آرایش غلیظی کردم و لباسی تقریبا رمسی پوشیدم، ولی لحظه ورود دیدم که همه خانومها، به غیر از یک نفر، بدون آرایش و با شلوار جین و بلوزهستند! به عبارت دیگه اگر هم بخوام گهگاهی شیک و رسمی باشم، مثل یه وصله ناجور می شم! روان مادربزرگم (مادر مامان) شاد که همیشه اصرار داشت که ما دخترها دامن بپوشیم و موهامونو درست کنیم. از اون طرف قضیه هم بخوام نگاه کنم، می رسم به سبک پذیرایی و مهمانداری. تو ایران اصولا وقتی آدم مهمون داره (می خواد دختر خاله ات باشه تا دوست خیلی جدی پدرت) یک سری پیش ساختارهای پذیرایی وجود داره. یعنی حتما باید انواع گوناگونی از خوراکی ها رو بچینی روی میز. درسته که این موضوع باعث چشم و هم چشمی شده و ملت با توان هرچه بیشتر سعی در درآوردن چشم اقوام و دوستان دارند، ولی تا حدی هم شیرینه! اشتباه نکنید! من نمی گم باید وقتی می رم مهمونی ازم خوب پذیرایی بشه، اما یه وقتایی دوست دارم از مهمونام زیباتر پذیرایی کنم. دلم تنگ شده برای چیدن یه میز شام خیلی شیک و رسمی. همه اینا چیزهایی است که گهگاه هوس می کنم، وگرنه در مجموع خودم از جمله کسانی هستم که طرفدار راحتی و سادگی هستم. مجرد که بودم همیشه با پدر و مادرم بحث می کردم که چرا اینقدر با مردم رودرباسی دارن. به هر حال ما ایرانی هستیم و اینجوری بزرگ شدیم، و به دنبال این تربیت، گاهی اوقات هوس رسمی بودن داریم. حالا این وسط موندم که اگه بخوام روزهایی به خواهش دلم رفتار کنم و رسمی لباس بپوشم و یه مهمونی رسمی برگزار کنم، می شه یا نمی شه؟! بی شک دوستانم بهم خرده می گیرن که: "ای بابا! اومدی اینجا این کارا رو رها کن." تا وقتی که بحث پیک نیک و ورزشه، مشکلی ندارم، ولی خیلی اوقات ته دلم می خواد یه لباس زیبا بپوشم و حسابی آرایش کنم و مثل مانکنها قدم بزنم!!!! ما خانوما نمی توینم روی احساساتمو رو بپوشونیم دیگه، هر چی باشه، زن که هستیم. دنیای زنانگی و شاید بیشتر نوع ایرانیش، گهگاهی دلش شیکی و رسمی بودن می خواد.
save
جریان از اونجایی شروع شد که من از دلتنگی بسیار بشدت افسرده شدم و همسر عزیزم نیز برای جلوگیری از بروز خسارات وارده بیشتر، مرا راهی مالزی کرد. از آنسو لیلی (خواهر بنده) نیز دچار افسردگی های مزمن وطنی شده بود و برای یه دوره زبان راهی مالزی شد (به همراه مامان و مایا). من بودم و ذوق سفر و دیدار لیلی و مامان و از همه مهمتر مایا کوچولو، عزیز خاله! برای همین دیگه وبلاگم تعطیل شد! 40 روز مالزی بودم و خیلی خیلی خوش گذروندم با خواهر زاده کوچولوی ناز نازی خودم. مایا هم بالاخره بطور عملی و لمسی خاله راحیلش رو دید و فهمید که خاله، یه چیزی بیشتر از صدا و تصویر چتی و عکس روی میزه! اوایل شهریور به شهر شهید پرور کرایس چرچ برگشتم و تا بار و بندیلم رو جمع و جور کردم و دیداری تازه کردم با دوستان، آن فاجعه وحشتناک روی داد و چیزی رو که به عمرم ندیده بودم، دیدم و آغازی شد برای دور تازه ای از افسردگی ها! زلزله 7.1 ریشتری کرایس چرچ! بعدا درموردش خیلی خواهم نوشت. اینم از ماه مهر! تازه پس لرزه ها آغاز شد و ما کلا تا به امروز که 7 ماه از اون روز می گذره، رو لرزونک نشستیم و هی می لرزیم. اینقدر این زلزله وحشتناک بود و آسیب های روحی روانی روی ما گذاشت که دیگه کلا ما تا مدتها کارمون شده بود بودن با دوستان و شب نشینی و رفع استرس. کم کم شروع کردم به جستجوی کار و فرم پر کردن و سی وی فرستادن و مصاحبه رفتن. گذشت و گذشت، تابستان نیمکره جنوبی از راه رسید و ما هم برای بیشترین بهره گیری از آفتاب و هوای گرم، تمام تابستان رو به پیک نیک و کباب و پیاده روی گذروندیم. و همچنان من در فکر به روز کردن وبلاگم بودم! سال نوی میلادی از راه رسید و بازهم درگیری های تازه. چندی از رسیدن سال نو نگذشته بود که دوباره زلزله عطیمی رخ داد و بر خلاف زلزله قبلی، این بار 200 نفر از مردم این شهر کشته شدند :( و دوباره غم و اندوهی بزرگ و در پی آن شایعات و ترس از زلزله ای بازهم بزرگ تر. نوروز نیز رسید و ما رفتیم به دیدار دوستانمان در ولینگتون. سفر شش روزه اندکی سبکمون کرد. و الان پاییز نیمکره جنوبی است. زیبا و رنگارنگ، ولی ابری و سرد! و دوباره افسردگی !!!! ولی یکی از خوبی های شبهای بلند پاییزی اینه که منو ترغیب کرد به نوشتن دوباره.
نوشته های پیشین »
